مطلب را به بالاترین بفرستید:
مهر ۰۲
گونه هایت شسته بارانی است \\//و زلفان سیاهت مشت یک پیمان \\//و لب هایت پر از لبخند \\//پر از شور و پر از غوغا \\//مثال قاصدک بر باد \\//به هرسو موج می خوردی \\//و من ، اینجا \\//کنار سرو صد ساله \\//نگاهت می کنم از دور \\//و افسوسی که با خود می برم بر گور
مطلب را به بالاترین بفرستید:
شهریور ۲۷
سه ، دو ، یک و با یک پرش کار به پایان میرسد.این کار رو بارها امتحان کردم اما هر مرتبه موقعی که به خط پایان میرسم کار رو متوقف میکنم. اما امشب فرق داره. می خوام کار رو تموم کنم. بارها این رو امتحان کردم. امشب هم تا لحظه شروع توی ذهنم امتحانش کردم. برای آخرین بار. و دسته شروع رو پایین میدم. منتظر می مونم تا حرکت آغاز بشه. و می شمارم. ۱۰ ، ۹ و … تا اینکه به صفر میرسم. چشم هام رو می بندم. کمی صبر میکنم. بارها توی ذهنم مجسم کرده بودم که چه اتفاقی میفته. لحظه به لحظه. اما انگار همه اون تجسم ها پوچ بود. گویی از حرکت ایستاده بودم. چشم هام رو باز میکنم. اره اینبار خط پایان من رو نگه داشت.
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مرداد ۲۶
دیگر مثل کوچه های محله شده بود. همیشه یک گوشه نشسته در زیر پوستین کهنه ای که سالها بر دوش داشت. مردم بی اعتنا از کنار او رد می شدند و گاهی هم سکه ای می انداختند. اما انگار دنیا دیگر برای او رنگی نبود. هر کس سکه ای برای او می انداخت او سنگی در کنارش می گذاشت. هیچ گاه معنی این کار او را نفهمیدم. از وقتی که به این محله آمده بودم روز و شب کار من هم این شده بود که به او خیره شده و رفتارش را نگاه کنم. هیچ گاه ندیدم غذایی بخورد. شاید هم شبها به دنبال غذا می رفت. دیگر خسته شده بودم. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. بلند شدم تا همسنگرش شوم. بلکه از او بیشتر بدانم. اندکی در کنارش نشستم. صورتش در پشت پوستینش پنهان بود. نمی دانم از آفتاب تند تابستان فرار میکرد یا از مردم. داشتم از گرما می مردم از او پرسیدم چرا اینجا نشسته ای. او جوابی نداد. باز پرسیدم. دوباره و دوباره. بارها سوالم را تکرار کردم. داشتم نا امید می شدم. در دلم گفتم مردک کر است. داشتم بلند میشدم که چیزی زمزمه کرد. “برای دانستن تا چه حد باید از دست دهیم؟” از او معنی اش را پرسیدم. التماس کردم و جوابی نشنیدم. اری دیگر صبرم تمام شد و رفتم. از آن روز من هم مانند دیگران از کنار او عبور می کردم. بعد از مدتی او هم دیگر برای من مانند مسیر تکراری بود. زمان که بر دوش باد سفر می کرد و مردم در حیله زمانه غوطه ور می گشتند. تا اینکه روزی دفتر خاطرات خاک خورده من خود را به زمین انداخت. صفحه های دفتر خود را به این سو و آن سو می زندن. تا اینکه آن صفحه مرا به گذشته برد. “برای دانستن تا چه حد باید از دست دهیم؟” از پنجره بیرون را نگاه کردم. و او دیگر نبود. آنقدر در خود فرو رفته بودم که دیگر هیچ نمی دیدم. آنقدر دنیا گران شده بود که پول هرچند هم می بود کم بود. اما هرچه بیشتر تقلا می کردم که از این فریب بیرون بیایم گویی چیزی مرا به درون فرو می برد. و من دوباره مشغول خود شدم. تا اینکه چیزی در رگهایم جاری شد. چیزی به تلخی زهر مار. و شاید این تلخی بود که مرا از این تهی رها کرد. اری او به من سالها قبل جواب سوالم را داده بود. او از آن روز اولی که به آنجا آمدم جواب سوال من را داده بود. و من حتی در آن زمان آنقدر تهی بودم که خلا را حس نکردم و معنا را گم کردم. امروز کودکی آمد. در کنار من نشست و از من پرسید: … .
مطلب را به بالاترین بفرستید:
مرداد ۲۱
قهوه جان آماده بود. می دونستم که همیشه همین موقع از شکار بر میگرده. امروز قرار بود نسخه ای که بهش داده بودم رو از دارو خونه برام تهیه کنه. اون همیشه مراقب من بود. من گاها عصبانی می شدم داد میزدم. اما اون با آرامش یک قرص آبی از توی بطری در میاورد و به من میداد. آرومم می کرد. همه چیز زیبا میشد. هر دو میخندیدیم. اون توی چشمام نگاه می کرد و دستم رو به گرمی می فشرد. اما اخیرا دستاش سرد تر شده بود. چشمهاش دیگه آبی نبودند. شاید ایراد از من بود. در همین خیالات بودم که صدای در اومد. هوا بیرون سرد بود. داشت می لرزید. قهوه رو دستش دادم. یک لبخند زدم که به چیزی شک نبره.اون هم بسته قرصها رو با شکار امروزش به من داد. گفت تا دیر نشده یک قرص بخورم. توی اشپذخونه رفتم. لیوان رو داشتم آب میکردم که صدای فنجون قهوش اومد. می دونستم که تموم شد اون همیشه در کنار من خواهد بود. دیگه به کسی نگاه نخواهد کرد. رفتم بیرون. اروم یک گوشه خوابیده بود. اما بر لبانش لبخند بود. همیشه شکار اون رو خوشحال می کرد.قبل از اینکه شروع به تمیز کردن قهوه ها کنم یک قرص خوردم. می دونستم به آرامش نیاز دارم.دستمال رو برداشتم که زمین رو تمیز کنم. بدنم سرد شده بود. شعله شومینه رو زیاد کردم اما تاثیری نداشت. چشم هام رو بستم تا کمی آروم بشم. و دیگر … .
مطلب را به بالاترین بفرستید:
تیر ۲۷
امشب شب اولی بود که اینجا اومده بودم. جای قبلی کسی کارهام رو دوست نداشت. اما این کار… اینجا … فرق داره. کار لباس های مختلفی دارن. یکی از لباسهای مشکی رو ورداشتم شاید توی اون تاریکی کمتر معلوم باشه. از پشت اون تور های پاره سفیدی هایی به چشم می خوره. الکسا نگاهی میکنه و میگه نترس جای امیدی براشون نمیزاره.سوزن و نخ از توی کیفم در میارم. سوزن توی دستم می لرزه و نخ توی سوزن نمیره نمی دونم از ترس یا شرم. اون به من میگه راحت باش ولش کن بریم. بر روی سکو می ریم. دستام رو محکم میگیره و چرخی میزنیم. باد خنکی می وزه. مو به تنم سیخ شده. نمی دونم ار ترس یا سرما. اونجا پر بود از آدمهای جور واجور. یه گروه خندان و یه گروه هم آروم یه گوشه نشسته بودن. چیزی نگذشته بود که دیدم تنم سرد تر شده.شاید مال عرق روی تنم بود. نمی دونم چرا توی این سرما عرق کردم. شاید از ترسه یا شرم و یا سرما.
آخرین نظرات