مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آذر ۲۲

نه دگرنه مرا بر در معشوق دگر راهی هست
نه مرا همدم و همراهی هست
نتوانم که به محراب گذارم سجده
نه به می خانه مرا جایی هست
نه دگر ناز رخ خوب کشم
نه ز معشوق دگر بر سر من کاری هست
می گذارم گذر روزگه از قوت نیاز
نا امید این دل بی یار، که غم خواری هست

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شهریور ۱۵

غروب را دوست خواهم داشت

اگر چه خورشید به خون خواهد کشیده شد

ولی خوب می دانم

که چندی بعد

ماه با دامن پر ستاره اش

عروس تاریکی خواهد شد

غروب را دوست خواهم داشت

هر چند ندای تاریکی است

اما خوب می دانم

که یاد تو

دلم را روشن خواهد داشت

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شهریور ۰۱

آب
هر آن قطره که در باران است
هر چند شدید
تو را به یاد زنده می دارد
اگر چه جمع شوند در یک جا
مثال رود یا دریا
به وسعت یک اقیانوس
تو را به یاد زنده می دارد
و دیگر هیچ است
اگر چه سوز زمانه
هر آنچه قطره بر دل داشت
بلور برف کند بر دوش
که یا تو در وجود من
همیشه گرم می ماند

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مهر ۰۲

گونه هایت شسته بارانی است  \\//و زلفان سیاهت مشت یک پیمان  \\//و لب هایت پر از لبخند  \\//پر از شور و پر از غوغا  \\//مثال قاصدک بر باد  \\//به هرسو موج می خوردی  \\//و من ، اینجا  \\//کنار سرو صد ساله  \\//نگاهت می کنم از دور  \\//و افسوسی که با خود می برم بر گور 

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شهریور ۲۷

سه ، دو ، یک و با یک پرش کار به پایان میرسد.این کار رو بارها امتحان کردم اما هر مرتبه موقعی که به خط پایان میرسم کار رو متوقف میکنم. اما امشب فرق داره. می خوام کار رو تموم کنم. بارها این رو امتحان کردم. امشب هم تا لحظه شروع توی ذهنم امتحانش کردم. برای آخرین بار. و دسته شروع رو پایین میدم. منتظر می مونم تا حرکت آغاز بشه. و می شمارم. ۱۰ ، ۹  و … تا اینکه به صفر میرسم. چشم هام رو می بندم. کمی صبر میکنم. بارها توی ذهنم مجسم کرده بودم که چه اتفاقی میفته. لحظه به لحظه. اما انگار همه اون تجسم ها پوچ بود. گویی از حرکت ایستاده بودم. چشم هام رو باز میکنم. اره اینبار خط پایان من رو نگه داشت.

  • Share/Bookmark
Locations of visitors to this page