
حسی شبیه تو
وقتی با تمام وجود می گوید نه
و تمنا می کند تو را
حسی است شبیه تو
بودن و نبودن
گفتن و نگفتن
سکوت و فریاد
و فریاد
از آنچه بود
و آنچه رفت
و هرچه باقی ماند
وقتی با تمام وجود می گوید نه
و تمنا می کند تو را
حسی است شبیه تو
حسی که چون بهار
خزان شهر راگرم می کند
گرمای اتشی
که برای عمر
می سوزد و
می سازم
با که گویم که مرا حال، دگر حالی نیست
اندر این خانه مرا کار، کسی کاری نیست
شهره عام شدم بس که تو را می خواندم
حال در شهر مرا جای، دگر جایی نیست
می زنم جار که دیدار تو دیگر هرگز
حیف ایام مرا یار، دگر یاری نیست
ای شهره به ناز، ناز کن تا بخرم
من بحر نیاز، باش تا جان بدهم
گر روی تو را به گل شباهت باشد
صد گل بدهم تا که گلم را ببرم
ما را غزل و شعر و دوبیتان کم بود
توصیف بهار و عشق باران کم بود
باید که تو را به دفتر عشف نهم
صد حیف که عمر روزگاران کم بود
من مست تو و ناز تو درمان من است
من تشنه به تو کلامت ایمان من است
هر شب به سحر نام تو تسبیح کنم
چون نام تو در خون و رگ و جان من است
پیغام های تازه