مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۲۰
در این غوغا و بی تابی
چرا تابم نمی آید
به امیدش چو می خوابم
مرا در خواب نمی آید
شبم را روز،
روزم را به شب طی می کنم اما،
مرا مقصود دیداری نمی دارد
علاج درد من او بود
ولی انگار درمان هم نمی آید
دریغ از این همه خورشید
مرا تاریکی دوری
چرا پایان نمی آید
چو تشنه در کویر عشق
به دنبال سرابی چند
دویدم هر دمی اما
مرا آبی نمی آید
مطلب را به بالاترین بفرستید:
فروردین ۱۵
باران
رعد و برق و باد کوبنده
دشتهایی سبز و بیپایان
بیپناه از هر چه طوفان است
دستهاشان یک گره بی انتها یک دست
منتظر بر قطرهای باران
چشمهاشان رو به آسمان است
ابرها در هم
سایهها گم گشته پنهان است
آسمان رو میکند بر دشت و می غرد
دشت می لرزد
می حراسد از خروش تیره ابران
لیک اما باز
می گشاید دست هایش را
تا که از آن ظلمت بی رنگ
قطره ای باران فرو ریزد


پیغام های تازه