مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فروردین ۳۰

هیچ گاه نمی برم زیاد
روزی که آمدی
پر التهاب و سرد
من هم در انتظار
در سال سه
در امتحان روزگار و مدرسه
چشمان من به چشم پدر خیره گشته بود
گویی که این نوید ندایی ز بوی نوست
اری برادرم
هر چند روزگار سرد
بر پوست چیره گشته بود
اما ندای تو
در قلب روشنم
گرمایی از امید
بر سینه می سپرد

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فروردین ۲۸
sale

حراج

شکسته دلم را حراج می کنم

و اسم کوچک خود را برای عمر

از این توهم تاریک پاک می کنم

دیگر چه سود که این جان از آن کیست

باید از این قفس همه جانم رها کنم

امروز می برم تو را ز یاد تا ابد

دیگر برای دیدن رویت دعا نمی کنم

آری به باد می دهم هر آنچه باقی ماند

بنگر چگونه آنچه که باقی است حراج می کنم

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فروردین ۲۰

در این غوغا و بی تابی
چرا تابم نمی آید
به امیدش چو می خوابم
مرا در خواب نمی آید
شبم را روز،
روزم را به شب طی می کنم اما،
مرا مقصود دیداری نمی دارد
علاج درد من او بود
ولی انگار درمان هم نمی آید
دریغ از این همه خورشید
مرا تاریکی دوری
چرا پایان نمی آید
چو تشنه در کویر عشق
به دنبال سرابی چند
دویدم هر دمی اما
مرا آبی نمی آید

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فروردین ۱۵
rain

باران

باران
رعد و برق و باد کوبنده
دشت‏هایی سبز و بی‏پایان
بی‏پناه از هر چه طوفان است
دستهاشان یک گره بی انتها یک دست
منتظر بر قطره‏ای باران
چشم‏هاشان رو به آسمان است
ابر‏ها در هم
سایه‏ها گم گشته پنهان است
آسمان رو می‏کند بر دشت و می غرد
دشت می لرزد
می حراسد از خروش تیره ابران
لیک اما باز
می گشاید دست هایش را
تا که از آن ظلمت بی رنگ
قطره ای باران فرو ریزد

  • Share/Bookmark
Locations of visitors to this page