امشب شب اولی بود که اینجا اومده بودم. جای قبلی کسی کارهام رو دوست نداشت. اما این کار… اینجا … فرق داره. کار لباس های مختلفی دارن. یکی از لباسهای مشکی رو ورداشتم شاید توی اون تاریکی کمتر معلوم باشه. از پشت اون تور های پاره سفیدی هایی به چشم می خوره. الکسا نگاهی میکنه و میگه نترس جای امیدی براشون نمیزاره.سوزن و نخ از توی کیفم در میارم. سوزن توی دستم می لرزه و نخ توی سوزن نمیره نمی دونم از ترس یا شرم. اون به من میگه راحت باش ولش کن بریم. بر روی سکو می ریم. دستام رو محکم میگیره و چرخی میزنیم. باد خنکی می وزه. مو به تنم سیخ شده. نمی دونم ار ترس یا سرما. اونجا پر بود از آدمهای جور واجور. یه گروه خندان و یه گروه هم آروم یه گوشه نشسته بودن. چیزی نگذشته بود که دیدم تنم سرد تر شده.شاید مال عرق روی تنم بود. نمی دونم چرا توی این سرما عرق کردم. شاید از ترسه یا شرم و یا سرما.
تیر ۲۷
شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷ در ۲:۴۲ ب.ظ
این یه داستانکه
مگه تو وبلاگت داستانکم می نویسی