دیگر مثل کوچه های محله شده بود. همیشه یک گوشه نشسته در زیر پوستین کهنه ای که سالها بر دوش داشت. مردم بی اعتنا از کنار او رد می شدند و گاهی هم سکه ای می انداختند. اما انگار دنیا دیگر برای او رنگی نبود. هر کس سکه ای برای او می انداخت او سنگی در کنارش می گذاشت. هیچ گاه معنی این کار او را نفهمیدم. از وقتی که به این محله آمده بودم روز و شب کار من هم این شده بود که به او خیره شده و رفتارش را نگاه کنم. هیچ گاه ندیدم غذایی بخورد. شاید هم شبها به دنبال غذا می رفت. دیگر خسته شده بودم. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. بلند شدم تا همسنگرش شوم. بلکه از او بیشتر بدانم. اندکی در کنارش نشستم. صورتش در پشت پوستینش پنهان بود. نمی دانم از آفتاب تند تابستان فرار میکرد یا از مردم. داشتم از گرما می مردم از او پرسیدم چرا اینجا نشسته ای. او جوابی نداد. باز پرسیدم. دوباره و دوباره. بارها سوالم را تکرار کردم. داشتم نا امید می شدم. در دلم گفتم مردک کر است. داشتم بلند میشدم که چیزی زمزمه کرد. “برای دانستن تا چه حد باید از دست دهیم؟” از او معنی اش را پرسیدم. التماس کردم و جوابی نشنیدم. اری دیگر صبرم تمام شد و رفتم. از آن روز من هم مانند دیگران از کنار او عبور می کردم. بعد از مدتی او هم دیگر برای من مانند مسیر تکراری بود. زمان که بر دوش باد سفر می کرد و مردم در حیله زمانه غوطه ور می گشتند. تا اینکه روزی دفتر خاطرات خاک خورده من خود را به زمین انداخت. صفحه های دفتر خود را به این سو و آن سو می زندن. تا اینکه آن صفحه مرا به گذشته برد. “برای دانستن تا چه حد باید از دست دهیم؟” از پنجره بیرون را نگاه کردم. و او دیگر نبود. آنقدر در خود فرو رفته بودم که دیگر هیچ نمی دیدم. آنقدر دنیا گران شده بود که پول هرچند هم می بود کم بود. اما هرچه بیشتر تقلا می کردم که از این فریب بیرون بیایم گویی چیزی مرا به درون فرو می برد. و من دوباره مشغول خود شدم. تا اینکه چیزی در رگهایم جاری شد. چیزی به تلخی زهر مار. و شاید این تلخی بود که مرا از این تهی رها کرد. اری او به من سالها قبل جواب سوالم را داده بود. او از آن روز اولی که به آنجا آمدم جواب سوال من را داده بود. و من حتی در آن زمان آنقدر تهی بودم که خلا را حس نکردم و معنا را گم کردم. امروز کودکی آمد. در کنار من نشست و از من پرسید: … .
مرداد ۲۶
شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۷ در ۴:۲۱ ق.ظ
خیلی قشنگ بود
من که تو حس رفتم
بازم بتویس