مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تیر ۱۶

دهانم خشک

ولی حرفم تر از باران چشمانم

و در این حال بی معنا

نشسته در کنار بغضوا مانده

نمی داند چه باید کرد

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فروردین ۱۵
rain

باران

باران
رعد و برق و باد کوبنده
دشت‏هایی سبز و بی‏پایان
بی‏پناه از هر چه طوفان است
دستهاشان یک گره بی انتها یک دست
منتظر بر قطره‏ای باران
چشم‏هاشان رو به آسمان است
ابر‏ها در هم
سایه‏ها گم گشته پنهان است
آسمان رو می‏کند بر دشت و می غرد
دشت می لرزد
می حراسد از خروش تیره ابران
لیک اما باز
می گشاید دست هایش را
تا که از آن ظلمت بی رنگ
قطره ای باران فرو ریزد

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اسفند ۲۵
سکوت و باران

سکوت و باران

سکوت و باران
و در هوای انتظار
بهار هم می رسد
و باز من
نشسته در کنار پنجره
در انتظار دیدنت
و یا پیام رسیدنت
تو ای شکوفه عشق
که چون خورشید
در این هوای مه آلود
به روی شکسته من لبخند می زنی
هنوز منتظرم
هنوز که شاید
بهار با نسیم خود
تو را به من نوید دهد
بهار می رسد اما هیچ
و من
هنوز در این خیال
با یادت
و با عکس نشسته در قابت
خسته
در این سکوت محو
تو را به یاد خواهم داشت

  • Share/Bookmark
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دی ۱۱
waiting for rain

در انتظار باران

زمین خسته
زمان ایستاده در منزل
صدا ها مرده در خوابند
همه آرام و آهسته
سکوتِ مرگ می دارند
ببار ای ابر بارانی
وغوغا کن
سکوت مرده من را
بزن بشکن تو رسوا کن
تو ای باران بی پهنا
بشوی این راه تنها را
بشوی از هر چه نامردیست
بروب از هرچه نا پاکیست
زمین و آسمان جاریست
بزن باران که دل هم نیز بارانیست

  • Share/Bookmark
Locations of visitors to this page