باران
رعد و برق و باد کوبنده
دشتهایی سبز و بیپایان
بیپناه از هر چه طوفان است
دستهاشان یک گره بی انتها یک دست
منتظر بر قطرهای باران
چشمهاشان رو به آسمان است
ابرها در هم
سایهها گم گشته پنهان است
آسمان رو میکند بر دشت و می غرد
دشت می لرزد
می حراسد از خروش تیره ابران
لیک اما باز
می گشاید دست هایش را
تا که از آن ظلمت بی رنگ
قطره ای باران فرو ریزد
سکوت و باران
و در هوای انتظار
بهار هم می رسد
و باز من
نشسته در کنار پنجره
در انتظار دیدنت
و یا پیام رسیدنت
تو ای شکوفه عشق
که چون خورشید
در این هوای مه آلود
به روی شکسته من لبخند می زنی
هنوز منتظرم
هنوز که شاید
بهار با نسیم خود
تو را به من نوید دهد
بهار می رسد اما هیچ
و من
هنوز در این خیال
با یادت
و با عکس نشسته در قابت
خسته
در این سکوت محو
تو را به یاد خواهم داشت
زمین خسته
زمان ایستاده در منزل
صدا ها مرده در خوابند
همه آرام و آهسته
سکوتِ مرگ می دارند
ببار ای ابر بارانی
وغوغا کن
سکوت مرده من را
بزن بشکن تو رسوا کن
تو ای باران بی پهنا
بشوی این راه تنها را
بشوی از هر چه نامردیست
بروب از هرچه نا پاکیست
زمین و آسمان جاریست
بزن باران که دل هم نیز بارانیست



پیغام های تازه