خرداد ۱۴
در اتاق خلوتم
باز می خندم
و در این اندیشه
که به دنیا آمد
آنچه می ترسیدم از او
و مرا برد فرو در غم خود.
چشمها را بستم
و در آن پرده تاریک،
دیگران می خندند
دستهاشان شادی
و من از ترس جدایی از شور
باز می خندم.
عمر بازیچه دست دگران است
مهلتم می دادند
می شد از این همه بی معنایی
دور شد با لبخند
لیک بی تشویش
و من اینجا تنها
باز می خندم.

پیغام های تازه